X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

قیصر امین پور


صبح یک روز سرد پائیزی - روزی از روز های اول سال 


بچه ها در کلاس جنگل سبز - جمع بودند دور هم خوشحال 


بچه ها غرق گفتگو بودند - بازهم در کلاس غوغا بود 


هریکی برگ کوچکی در دست! - باز انگار زنگ انشاء بود


تا معلم ز گرد راه رسید - گفت با چهره ای پر از خنده 


باز موضوع تازه ای داریم - آرزوی شما در آینده 


شبنم از روی برگ گل برخواست - گفت میخواهم آفتاب شوم 


ذره ذره به آسمان بروم - ابر باشم دوباره آب شوم 


دانه آرام بر زمین غلتید - رفت و انشای کوچکش را خواند 


گفت باغی بزرگ خواهم شد - تا ابد سبز سبز خواهم ماند 


غنچه هم گفت گرچه دل تنگم - مثل لبخند باز خواهم شد


با نسیم بهار و بلبل باغ - گرم راز و نیاز خواهم شد


جوجه گنجشک گفت میخواهم - فارغ از سنگ بچه ها باشم


روی هر شاخه جیک جیک کنم - در دل آسمان رها باشم


جوجه کوچک پرستو گفت: - کاش با باد رهسپار شوم 


تا افق های دور کوچ کنم - باز پیغمبر بهار شوم 


جوجه های کبوتران گفتند: - کاش میشد کنار هم باشیم 


توی گلدسته های یک گنبد - روز و شب زایر حرم باشیم 


زنگ تفریح را که زنجره زد - باز هم در کلاس غوغا شد


هریک از بچه ها بسویی رفت - ومعلم دوباره تنها شد


با خودش زیر لب چنین میگفت: - آرزوهایتان چه رنگین است 


کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست